"در کوی تو مشهورم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده"
تا مدتی از دیدار مجازی شما نازنینان محروم خواهم بود
به امید دیدار

(1)
روي لب تو طعم ترانه بودن[1]
در موي تو ردپاي شانه بودن؛
هم حس شجاعت تو هم عشق منست
زير بغل تو هندوانه بودن!
(2)
يك دوره كلاس درس ديني، با تو
حس دو انار توي سيني، با تو
يك سال گذشت بي تو، اما امشب؛
آغوش من و چله نشيني با تو
(3)
تا كي غم غربت زمانه بخوريم
يا چاي، به جاي لب و چانه بخوريم!
يلدا شده لااقل همين يك امشب؛
اي عشق بيا كه هندوانه بخوريم

ميان چادر غم باز کرده موها را
چنان که برده دل دستهی چِلو(و)ها (۱) را
هزار اردک زشت از مقابلش ... اما
نديده چشم عقابش به غیر قوها را
سفير قافله -هم خواهر است هم مادر-
حریف هست ولی یکتنه عدوها را
خدا کند برسد قرص ماه با اسبش
از آب پر بکند مشکمشک جوها را
خدا کند ... ولی انگار نه خدا میخواست
به روی نیزه ببینند شب، عموها را
قرار بود بمانی فقط تو ای بانو!
که رو کنی بزک چهرهی دو روها را
گذشت از تو هزار و چهارصد تقویم
ولی افاقه نکردیم بلبشوها را
ببین چگونه رها کردهاند در دنیا
طنین جاهلیَت از بلندگوها را!
اگر چه مستی ما از پیاله ی عشق است
خدا به خیر کند ختم این سبوها را!
------------
(۱) چِلو(و): چکاوک

داری بزرگ میشوی از من بزرگتر
من تلخِ تلخ تلخ، تو اما شکر شکر
فنجان من پر از تو شده، ماندهام هنوز؛
که چشمهات قهوهي ترک است یا قجر[1]
روح تو را دمی، نه! دمادم دمیده است؛
روحالقدس" به نام "پسر" با دم "پدر"
داری پرنده میشوی و بال بال بال
ترس از تو زود ریخته، من نیز کرک و پر
داری شکوفه میدهی و دختران پاک
بیباک رفتهاند که در باغ تو نظر...
حتما بزرگ میشوی اما چقدر زود
در زیر بار میروی از کله تا کمر
تو یوسفی "عزیز" من و رسم روزگار
اینست که به چاه بيفتي تو هم، مگر...
مرز میان سنگ و گهر بودن تو: عشق
ای کاش عقل نیز ... در این "مرز پر گهر"!
روزی درخت میشوی و سرو سرو سرو
در تو به انتظار نشسته تبر تبر
این اختیار توست که هیزم شکن ... و یا
بُتها در انتظار تو هستند ای پسر!

بيا اي ابر! "باراني" بَرَم كن
بيا باران! كمي كوليترم كن
دوبيتي تر رباعي تر غزل تر
بيا ديوانهتر تر تر ترم كن.

وقتی سهراب سپهری رفت روستای "ماسوله"، یک جمله گفت که در تاریخ ثبت شده است:" ماسوله را نمی شود نوشت ماسوله را باید دید". امروز فیلم "یه حبه قند" رضا میرکریمی را دیدم، خواستم مطلبی درباره اش بنویسم اما نیک دریافتم: "یه حبه قند" را نمی شود نوشت یه حبه قند را باید خورد!

دور و بر عصر ساعت پنج بیا
از زیر درختهای نارنج بیا
روی لب خود برگ "گل یخ" بگذار
داغ است لبم، با دماسنج بیا
***
بین من و تو پل لب و لیمو بود
چشم من و تو منتظر ابرو بود
شب بود و پناه بر خدا مثل خدا
بین من و تو فاصله ی یک مو بود
***
گیسوی تو و حجاب تیغ دو دمند
آزادی و انقلاب تیغ دو دمند
عطر نفس مسیح در طعم لبت
یعنی نمک و شراب تیغ دو دمند
***
سبز است حریر دامن پیچکی ات
سرخ است لبالب لب اردکیت
خوابند دو ماهی قزل آلا در؛
گهواره ی گرم سینه ی پولکی ات!

در سینه نشسته مهر "مهرِنجانت"
گُل گِرد گلوی گنبد " بَلیانت "
سی سال گذشتیم و ندیدیم چنار
در منطقهی "چنارشاهیجانت"!
***
در دامن کوه سایه داريم همه
ده قیّم و شصت دایه داريم همه
در خصلت کازرون همین بس که پس از
سی سال رکود، مایهداریم همه!
***
پیوند من و تو از تولد تا رنج
پیوند هماغوشی شهری با رنج
ای سبزه کازرونی ای "باغ نظر"!
پیوند من و تو با بهار نارنج...
***
آواز کف و دف و دهل سر دادند
گویا به عروس، دامنی تر دادند!
دردانهی آب کازرون را بردند؛
بوشهر و بدون مهر شوهر دادند!
***
از این طرفش نفیر بیشاپور است
از آن طرفش کویر دریاشور است
دوران خوش "سرآببهرام" گذشت
بهرام که گور می گرف(ت!) در گور است!
***
خشک است لب کودک ما –دریاچه-
در غم، دل ما رفته فرو تا پاچه
معلوم نشد چرا، چگونه، کی، کِی؟
هم کوزه شکست هم سبو را، با چه؟!
***
ما وارث "سلمانیم"، بر حق هستیم
در شهر پر از خلأ معلق هستیم
راز برکات سفرهی ما اینست:
ما عاشق اقتصاد خندق هستیم!
***
هم نسل رشیدِ "ناصرالدیوانیم"
هم جزء عیال خانهی "سلمانیم"
چون سجده نکردهایم ما "آدم" را
مشهور شده نواده ی شیطانیم!
***
سبز است ولي زردي از او مي بارد
شهریست كه تب كرده تنش مي خارد
اينجا همه دكترند و بيمارستان؛
راهي به در ِ بهشت زهرا دارد!
***
من اهل جنوب سرد و خشک و گرمم
من شیفته ی بلوط "دشت برمم"
آغوش من از پونه و بابونه پر است
من راوی نسل بوس و جنگ نرمم!!

"معاشران گره از (كفش) يار باز كنيد"
"شبي خوش است بدين قصهاش، دراز كنيد"
"حضور خلوت انس است و" هيچكس هم نيست.
يكي دو خطبه بخوانيد و ... (فاتحه معالصلوات!)[1]
"رباب و چنگ به بانگ بلند ميگويند"
"كه گوش هوش به" آهنگ راك و جاز كنيد
"به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد"؛
اگر دو مرتبه، -هر شب- نياز و ناز كنيد!
"نخست موعظهي پیر صحبت این حرف است"
ز گشت مخفي ارشاد احتراز كنيد
("ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است"
يكي شبيه به آب آن يك، آبانبار است)
"هر آنكسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق"
نخست در ته پروندهاش لحاظ كنيد
اگر تذكر مكتوبتان افاقه نكرد
"بر او نمرده به فتواي من" بلانسبت! ...
وگر به يار شما بد نظر كند حافظ
حوالتش به سمرقند و قندهار! كنيد.

چکیده
هنر خوشنویسی(calligraphy) در ایران و هنر خوشنویسی ایرانی، دو مقوله ایست که هر کدام بطور جداگانه قابل بررسی است. در این مقاله، تأکید نگارنده بیشتر بر ارزیابی هنر خوشنویسی ایرانی با تکیه بر خط نستعلیق خواهد بود. خط تعليق و پس از آن نستعليق در بستر کتابت رشد يافتند اما جنبههاي قوي بصري خط نستعليق، قابليت ارائه فرمهايي بديع و آفرينش هنري بيبديل را نوید ميداد و بدین سبب ابداع فرمهاي چليپا و سياه مشق و در پي آن فرمهاي نوينتر، باعث تبدیل این تكنيك، به هنري خلاق و نفيس شد. هنر خوشنویسی ایرانی از کجا آغاز می شود و چه نقاط عطفی را تجربه میکند؟ رابطه هنرمند خوشنویس با هنرپروران از نقطه نظر هنر عوام و هنر خواص دارای چه کیفیتی است؟ تأثیر رسمالخط طراحی شده برای آموزش در مدارس، در ترویج هنر خوشنویسی به چه میزان است؟ نقطه اشتراک هنر زیباسازی شهری با خوشنویسی در کجاست و چگونه میتوان از این هنر در هنر شهری بهره برد؟ نقش نهادهای فرهنگی و هنری در حوزهی هنر خوشنویسی چیست؟ و طرح و بحث درباره سؤالاتی از این قبیل، مسیری است که مقاله حاضر دنبال خواهد کرد و ضمن برشمردن آسیب ها و آفات پیش روی هر کدام، به ارائه راهکارهای پیشگیری یا برون رفت از این آسیبها خواهد پرداخت.
کلیدواژه: آسیب شناسی، خوشنویسی، نستعلیق، انجمن خوشنویسان ایران، آموزش
جهت دانلود فایل پی دی اف کامل مقاله عبارت ذیل را کلیک نمایید.
آسيبشناسي هنر خوشنویسی معاصر ایران (با تکیه بر خط نستعلیق)

بنام خداوند جنگ و گريز
خداوند صلح و خداي ستيز
به نام خداوند ابر بهار
خداوند در فكر راه فرار؛
ز دست كساني كه رم ميكنند
براي خدا پا قلم ميكنند
خدايي كه برنامه ريزي شده
دم و دستگاه عريضي شده
خدايي كه افلاك را تاب داد
به بيچاره ها قرص اعصاب داد
خدايي كه تكليفمان را نوشت
نه آنقدر سنگين نه اينقدر زشت!
خدايي كه روز ازل سبز بود
سپس زرد شد تا ابد هم كبود
به نام خدايي كه نر آفريد
و با نيت خير، شر آفريد
به نام خدايي كه زن آفريد
سپس سنگ قبر و كفن آفريد
خدايي كه خود را جهاني نمود
قسم ياد كرد و تباني نمود؛
كه با خلق عالم تساهل كند
كمربند تكفير را شل كند
به نام خداوند حر يا حسين
خداوند غربت به تفخيم غين
خدايي كه كشتيم او را همه
"چنين گفت زرتشت"[1] در علقمه!
و "مَن عشّق عفّ ثمّ كتمَ"
نه شرقي نه غربي نه ظلم و ستم!
بني آدم اعضاي يك گله اند
كه در كل همه پاك بي كله اند
گروهي به خود هم رَكب مي زنند
جلو شد نشد از عقب مي زنند
گروهي سواران بادند و برف
به وقت عمل هم گشادند و حرف
گروهي به دنياي دون مايلند
گروهي هم از زير، اهل دلند!
گروهي به حظّ بصر مي رسند
گروهي به اصل اثر مي رسند
گروهي تفكر به ما داده اند
گروهي تفكر به گا داده اند!
گروهي خرِ "مُلك ري" مي شوند
پس از فتنه با فتنه قي مي شوند
گروهي خريدار گمنامي اند
اگر اهل كوفه نشد شامي اند!
گروهي اياغند با "بوف كور"
"هدايت" نخواهند شد جز به زور
گروهي چو صفر و گروهي چو يك
صغيرٌ "فقيرٌ الي رحمتِك"
نه با اين گروه و نه با آن گروه
نه در قعر دريا نه بالاي كوه
درست است كه زخم كاري هنوز...
گپ و گفتمان فشاري هنوز...
درست است در فتنه ها بي كسيم
"قسيمٌ جسيمٌ بسيمٌ وَسيم"
پياده نمودند برج فكت
لگد خورد آنجاي كهريزكت!
صدايش درآمد درون اوين
فعولٌ فعولٌ فعولٌ همين!
سراپا اگر سبز و جِر خورده ايم
ولي دل به سالوس نسپرده ايم[2]
خدا را شما را خدا را شما
شما را خدا را شما را خدا!

درد ما بی درمان درد ما بی پولیست
درد ما قدقد نیست درد ما قوقولیست
درد ما عالمگیر درد ما در تدبیر
درد خودشیفتگی درد خودشنگولیست
درد ما در تعلیق جمع ما در تفریق
حاصل ضرب ما درد بی مسؤولیست
پرده هامان از پشم کرده هامان از کشک
کار ما درویشی بار ما کشکولیست
درد ما سربسته درد ما از هسته
جرم بی مولکولی داغ تک سلولیست
در سفیدی سرخیم در سیاهی سبزیم
درد ما نی رنگ است رنگ ما معمولیست
سود ما سودابه رود ما رودابه
نوش ما نوشاب ِ آنجلیّا جولیست
بحث سنگینی نیست حرف ننگینی نیست
طرح و ترکیب ما طرح ناشاقولیست
نه ضمیر شخصی نه ضمیر جمعیم
ادعا هم داریم نقش ما موصولیست!
گرچه خالی از خیر گرچه پر از بغضیم
این عرائض حکماً صرف دلمشغولیست.
--------------------------
عنوان "شعر معني اندر معني" از استاد بهاءالدين خرمشاهيست.

تو را به ساحت اين اسب بيسوار قسم
به عطر كهنه بابونهي بهار قسم
به هر كه عاشق زيتون چشمهات شده
به شرحه شرحهي سرخ دل انار قسم
به اينكه زنده و بيدار ، خشكمان زده است
به خواب سيصد و نه سال كنج غار قسم
به آنكه مست تو خورديم تا سَحر همگي؛
"دعاي جوشن" انگور را هزار قسم
به درس مثنوي ني كه ميدَمي در ما
به نالههاي دل سيمي سهتار قسم
به من كه شاعر اين شحنههاي بينسبم
به "حُرّ" به حرمت اين نام مستعار قسم
به تو كه فرصت آن شد كه پنبهها بزني
و وا كني سر منصور را ز دار قسم
بيا كه رونق عشقت فريب خلق شده
كه ميخورند دروغين به زلف يار قسم
بيا كه ابر، نمانده كه محو آن بشوي
تو آفتابي و روشن به انتظار قسم

(۱)
با نبات داغ لبانت
هیچگاه سردیَم نمی شود
ریحانه!
(۲)
ریحانه! ریحانه!
از وقتی تو را دیده ام
مدام قرآن می خوانم
اما فقط یک آیه را
"فتبارک الله ..."
(۳)
تابستان تن تو
و زمستان زانوان من...
ریحانه!
کاش "پاییز"، خودش را از میان ما کنار می کشید
این دختر زردِ رنگ و رو رفته!
(۴)
وقتی در چشمانت خیره می شوند
گیج می شوند و زمین می خورند، پیاده روها
ریحانه!
(۵)
چراغ ها سبز می شوند
تو حرکت می کنی
چراغ ها زرد می شوند
تو حرکت می کنی
چراغ ها قرمز می شوند
و تو باز حرکت می کنی
چون تو ماشین نیستی
تو ریحانه ای!
(۶)
چراغ چهارراه لب و چانه و چشمانت
همیشه قرمز است برای من!
ریحانه!

خدا به صورت نوراني خودش زُل زد
به دفتر غزل خواب خود تفأل زد
حديث مطرب و مي بود و باد ميآمد
درست اول دي بود و باد ميآمد
خدا نشست به مفهوم انس و جن در باد
تگرگ ريخت به رؤياي روي سِن در باد
كسي ميان زمين و تگرگ ني ميزد
و هي به ياد خودش جرعه جرعه مي ميزد
زمان اسير سرآغاز سبز آدم بود
و مثل عشوهي حوا در آسمان كم بود
فريب و زمزمه اطراف سيب نازل شد
و بعد آيهي "أمن يجيب" نازل شد
و ما دو تن به سراشيب كوه لغزيديم
و جسم خسته و عريان خويش را ديديم
صداي نحس تبر در سر برادر بود
كلاغ قاتل تاريخ در پي شر بود
از آن زمان شب انسان به برج عقرب رفت
و خون و خنده به نوبت لبالب از لب رفت
***
هنوز سيل به صحراي روح ميريزند
سكوت آب به سكان نوح ميريزند
هنوز در خم نمرود نيل مي رقصد
ميان حلقهي آتش خليل مي رقصد
قسم به ذهن پر از خندق گلاويزم
قسم به ساحت گندم به جان جاليزم
به حوريان غزلخوان خانهي ادريس
به باغ هاي سراپرده پردهي پرديس
قسم به آنكه شبان شعَيب را ميبرد
جهاز دختركان شعيب را ميبرد
قسم به نام سليمان به قامت بالقيس
به گيسوان سياه و قيامت بالقيس
دلم به شكل تمشك لبت پر از خون است
دواي لكنت من در زبان هارون است
بيا و مريم آواره ي مسيحا باش
ثري قوام ندارد بيا ثريا باش
نگار راهب نقاش ميرسد امشب
كسي به خواب جهان پنجه ميكشد امشب
من از حكايت اجداد خود گريزانم
براي نسل قفس از عبور ميخوانم
حواريان محمد هوايتان سرد است
غروبتان خفه و رنگ رويتان زرد است
چرا به دين اساطيرالاولين مانديد
براي كشتن فانوسها رجز خوانديد
هزار بار بد گرگ و ميش شب گفتيد
"بريده باد دو دست ابولهب" گفتيد
ولي رواج ابوجهل خانه را سوزاند
و برد بر لب دريا و تشنه برگرداند
ولي به روي تن شهر اشعري خوابید
نگاه صومعه در مسجد نبي تابيد
ولي چقدر ولايت به باد غارت رفت
چقدر بر سر آزادگي اسارت رفت
و من چقدر تنم خسته و پريشان است
گمان كنم كه زمان شروع باران است.

من از خودم به آن توِ من که منِ تو بود...
تو با منی که از منِ من در تن تو بود...
تنها شدیم من، و تو با او، و هیچکس
آنجا نبود، دست من و گردن تو بود...
او در تو نه که در منِ من لانه کرده بود
پس او چگونه هم زن من هم زن تو بود؟!

زن، آرام آرام از پشت سر به من نزديك مي شد. "آقا خانم تو رو خدا به اين بچه رحمتون بياد خدا هر چي ميخوايد تو زندگي بهتون بده بيوهام باردارم نمي تونم كار كنم لطفا كمك كنيد" رسيد به من اما دستهايم تكان نخوردند. - زني با يك نوزاد در قنداق و شايد جنيني در شكم- جواني دست در جيب كرد و مبلغي به زن داد.
هر روز از پل نصر تا میدان ونك ، دهها نفر را از اين دست مي بينم يكي را كمك مي كنم يكي را نه، گيج مانده ام كمك كردن يا نكردنم چه فلسفهاي دارد!. آنروز از مترو حقاني به سمت ميدان امام خميني مي رفتم بايد خودم را به جلسه نقد و بررسي يك اثر خطي قديمي در موزه مَلك مي رساندم. صداي زن آرام آرام دور شد. مرد ميان سالي از راه رسيد و تبليغ كتاب مي كرد او هم رفت و نوبت رسيد به دختري 5 ساله با لباسهايي كهنه وموهاي ژوليده خرمایی از پشت بسته. "آقا خانم خدا هر چي مي خوايد بهتون بده من يه بچه هستم نمي تونم كار كنم لطفا كمك كنيد!".
دخترك داشت دور مي شد و من با مشتهايم ميله مترو را سفت چسبيده بودم و فشار مي دادم. جواني از راه رسيد؛ خودكار و ماژيك نقاشي مي فروخت. "يك جعبه دوازده تايي 1000 تومان، امتحان كنيد مشكلي داشت پس مي گيرم" دخترك برگشت. رسيد به جوان و دستهايش را جلو آورد، دوتا دويست توماني و يك صد توماني مچاله به جوان نشان داد گفت: "آغا با اينا ميشه يه جعبه ماژيك نقاشي به من بديد؟" جوان نگاهي به او انداخت و گفت" "نه دختر برو پي كارت".
قبل از تكان خوردن دستهايم، سرم گيج رفت دخترك يك سال از پورياي من بزرگتر بود او داشت گدايي محبت مي كرد اين بار فرق داشت او هم دوست داشت نقاشي كند. چشمهاي دخترك از ماژيك ها جدا نمي شد خواستم اشكهايم را پاك كنم اما جاي نگراني نبود كسي به كسي نبود نه برق چشمهاي دخترك در آن ازدحام ديده مي شد نه اشكهاي من.
رنگ و فرم چشمهایش برایم آشنا بود انگار یک روزی برای همین چشمها در دانشگاه سروده بودم:"ابرواش کمون ماه / چشمهاش شوم سیاه/ مانتوش کت شلوار! / گونه هاش سرخ انار/ نه بگی منظوری داشت / تو دلش شر و شوری داشت/ سنش اقتضا می کرد/ دخترک حرف نداشت/ آب بود ظرف نداشت!" شاید هم اقتضای سن من است که هر چه از آن می گذرد غم غربت را بیشتر در چشم آدمها کشف می کند. يك جعبه ماژیک رنگي از آن جوان گرفتم و به دخترك هديه دادم.
فردا روز پدر است و من هدیه ی روز پدر را از تبسم آن دختر گرفتم؛ دخترک جعبه ماژیک ها را محكم چسبيد و نگاه دخترانه اش را با تبسمي ازمن گرفت و رفت. امشب شاید با همان ماژيك ها يك نقاشي بكشد و به بابايش هديه دهد. شايد هم پدرش او را متهم كند كه پولش را حيف و ميل كرده و شايد هم پدري در كار نباشد و او دختر همان زن بيوه باشد وشايد ...

هم "هاله نور" ديديم
هم "هاله"هایي "سحابي"!
هم زور در ظلّ تزوير
هم مست از بيشرابي
ديديم دم، بازدم، دم
داديم دل، انقلابي
داديم حتي به "دنيا"
حكم طلاق غيابي
ما داستاني نخوانده
ما ذوب در لاكتابي
نه سيب ممنوعه خورديم
نه مثل برخي گلابي!
بوديم ما چشم در چشم
چشم غرابي↔عقابي
ما گرچه سرخيم گاهي،
تركيب زرديم و آبي!
نقش سروديم روديم
بركوزههاي لعابي
اي كاش روزي ببينيم
يك سايهي آفتابي
محمودهايي نه اينقدر ...
"محمود"هايي "حسابي"!

"خر" در شعر و ادب پارسي جايگاه رفيعي دارد. "جايگاه رفيع" از اين بابت كه كاربرد "خر" هميشه مثبت ترين يا منفي ترين صفت را براي موصوفش به همراه دارد.
جايي مصداق "ان انكرالاصوات لصوت الحمير" مي شود(سوره لقمان/آیه ۱۹) و گاهي از واژه "خورشيد" و "خُوَر" سرچشمه مي گيرد و بزرگي و عظمت را تداعی می کند. گاهي اسباب عمل منافي عفت مي شود و جان از خدمتكاري كه خاتون و خر را مي بيند و كدو را نمي بيند مي ستاند و گاهي هم، همراه و اسباب سفر حضرت عيسي(ع) مي شود و تلميحاتي (مثبت و منفي) را در ادبيات رقم مي زند(خر عیسی است که از هر هنری با خبر است/ هر خری را نتوان گفت که صاحب هنر است) و (همي ميردت عيسي از لاغري/ تو در بند آني كه خر پروري). گاهي مصداق آدمهاي ابله و نادان مي شود(جُك ها و توهين هاي روزمره) و گاهي در ادبيات داستاني مي شود "بنجامين"؛ خري آگاه و دورانديش(مزرعه حيوانات/جورج اورول).
طنز سياسي ايران هم از اين موجود دوست داشتني كم بهره نبرده است. يك نمونه منحصر بفردش تشكيل "حزب خران" در سال 1326 توسط مجله توفيق وعضوگيري اين حزب در تهران و اقصا نقاط ايران است. یکی از شعارهای حزب خران این بیت است: گاوان و خران بار بردار/ به زآدمیان مردم آزار(روزنامه حزب خران/نشر امرود). با اين توصيف، خر، بازيگر متبحري است كه توانايي ايفاء نقشهاي مثبت و منفي را در زندگي ما آدمها دارد و اين توانایی را فقط مي توان در بازيگران مشهور دنيا مشاهده نمود!.
اينكه چه معجونی در وجود و فيزيك و صدا و نوع زندگي خر وجود دارد كه اينچنين منحصر بفرد، زندگي ما آدمها را تحت تأثير قرار داده است(حتما عنايت داريد عرض مي كنم "ما آدمها"!) از حوصله ي اين مقال كوتاه خارج است و نياز به يك جراحي اقتصادي يا اجتماعي كه نه! بلكه نيازمند يك "خرپژوهي" تمام عيار است. ازهمين رو يكي از اساتيد فن كه در امر شناسايي آدم و خر خبره ترند اخيرا به اين مهم(خرپژوهي) همت گمارده است. خدایش صبر و اجر جزیل دهاد.
با اين توضيح مختصر بايد عرض كنم در رباعي و دوبيتي هاي زير، خر شخصيتي دوگانه دارد و به طبع، نقش مثبت يا منفی اش را بايد شما مخاطبان عزيز در مقايسه با وجود گرامي خود تشخيص دهيد!. مخلص كلام اينكه از هر منظري كه بنگريم خر، بزرگ است و شايسته ي توجه و بايد دانست طبق روايات نامتواتر! در زمان ظهور حضرت حجت (عج)، دجال، كه اين روزها زمزمهي پيدا شدن سر و كله اش بلند است! سوار بر خري ميآيد كه از هر موي آن آوايي افسون كنند... يعني حتي در موضوع انتظار فرج هم اين خر است كه نقش مي آفريند هر چند منفي.
(1)
از نسل و نبيرهي خداوندانم
آغازگر حقيقتي عريانم
البته كه حق جانبتان ميباشد
از مرز خري گذشتهام ميدانم
(2)
عمريست نشسته ايم در خدمت خر
در مدرسهي فلسفه و حكمت خر
گفتند: شما طايفهاي خرصفتيد
استغفراله بلانسبت خر
(3)
امشب تب يونجه هوش از سر برده
احساس كمك به خلق ديگر مرده
در مزرعه ی من بشریت روئید
افسوس كه خرمن مرا خر خورده
(4)
همه در پشت در تشريف داريم
خموش و بيخبر تشريف داريم
عدالت را شبانه ذبح كردند
به اين علت كه خر تشريف داريم
(5)
با اينكه شبي شكل سحر داری تو
هی از سر درد دردسر داری تو
هر سال اگر ناز خری را بخری
تا آخر عمر خويش خر داری تو
(6)
ما حادثهي چشم تو از بر داريم
كبكيم ولي داغ كبوتر داريم
اينجا همه افتخار ما در اينست
ما هم رگي از خريّت خر داريم
(7)
از قوم ثمود و عاد بدتر هستيم
با اين همه داد باز هم كر هستيم
البته بلانسبت جمع حاضر
بين حضرات گاوها خر هستيم
(8)
زبان آسمان را لَخت ميگيرد
هواي مردم بدبخت ميگيرد
چه بايد كرد با اين درد سر در گم
دلم با ديدن خر سخت ميگيرد
(9)
در راه پر از دار تو سر خواهم داد
جنگل، به قوانين تبر خواهم داد
در اين همه ادعاي آدم بودن
من رأي به انديشهي خر خواهم داد
(10)
با اينكه پرنده ايم بيپر هستيم
از طايفه ي بنيقلندر هستيم
بر سفره ي هفتسين بيسبزينه
نوروز رسيد و باز هم خر هستيم
(11)
هر روز به خرهاي زمين ميخندند
آنان كه به پشت خويش زين ميبندند
اما نگران نباش محبوبهي من
خرها همگي به عشق ميپيوندند
(12)
خريم و انتظاري هم نداريم
تو آدم باش ما هم غم نداريم
در اين شهر سراسر عقل و قانون
به جز انديشه چيزي كم نداريم
(13)
چون هيچ زني عاشق و بيمار تو نيست
با خرصفتان دوست شدن كار تو نيست
دست از سر رندان بلاكش بردار
آقاي خر! اين اسم سزاوار تو نيست
(14)
ما راه خريت تو را گم كرديم
بر چنگ پلنگها ترحم كرديم
وقتي كه تبر به فكرمان كوبيدند
آرام گذشتيم و تبسم كرديم
(15)
خشكيد از آفتاب غم ريشهتان
بر فرق فلك خورد تن تيشهتان
از دشت تمام آهوان كوچيدند
خر خيمه زده بر سر انديشهتان
(16)
دادند به جاي آينه جام جمت
صد حادثه ريختند در پيچ و خمت
در سجدهي جن و انس، آغاز ازل
دادند به ذات پاك خرها قسمت
(17)
تعبير كن اين صراط سر در گم را
آواز بخوان حقيقت گندم را
تا حنجرهات به اوج عرعر برسد
بر فرق قلم بكوب هر شب سُم را
(18)
هم جغد و عقاب هم كبوتر خوابند
مردان قبيلهي ابوذر خوابند
كورش! تو نخواب چون كه ما خود خوابيم
برخيز كه اهل خانهي خر خوابند.
(19)
هم بنده و هم عوام را خركردي
هم فلسفه و كلام را خر كردي
مي خواستيَم غلام چشمت باشم
نامرد! زدي غلام را خر كردي
(20)
خودساختهاي وليكن از بيخ خري
حتي بروي اگر به مرّيخ خري
در عرصهي تدبير و سياست شيري
از منظر جغرافي و تاريخ خري
ح.رضوي فرد

حسین رضوی فرد
کتاب "بیشعوری" نوشته دکتر خاویر کلمنت آمریکایی و ترجمه محمود فرجامی در 170 صفحه طی روزهای اخیر روانه بازار مجازی طبع شده است. نام اصلی کتاب "assholism" است و شاید ترجمه این عنوان به بیشعوری به محدودیت واژگان معادل آن در زبان فارسی برمی گردد چرا که بیشعور در ادبیات ما به نادان و احمق و بی ادراک معنا می شود و ای بسا کلمه "پفیوز" به معنای بی صفت و بی غیرت، دلالت معنایی بیشتری برای "اسهولیزم" داشته باشد. در عین حال با توجه به استفاده نویسنده از کلام طنز و سخنان طعنه آمیز در کتاب به نظر می رسد ترجمه عنوان کتاب توسط مترجم، هوشیارانه صورت گرفته و هیچ واژه ای همچون "بیشعوری" در این محتوا نمی تواند مفهوم طنز را نیز بر خود حمل نماید.
تصویر روی جلد کتاب اثر معروف نقاشی "ادوارد مونک" نروژی از نقاشان سبک پست امپرسیونیسم با نام "جیغ" است. مونک یکی از منتقدان اخلاقی انسان نوین نیز به شمار می رود و موضوعات مهم آثارش عبارتند از رنج، مرگ و عشق فاسد؛ موضوعاتی که ارتباط مستقیم با "assholism" یا بیشعوری دارند. ترجمه این کتاب همراه با توضیحات مختصر مترجم در پانوشت ها بسیار روان صورت گرفته است و از اغلاط املایی آن که بگذریم ترجمه ای قابل تحسین شده است.
برای ممیزی کتاب در ایران بایستی سخت متأسف بود که به کتابی تا این حد اخلاقی مجوز انتشار نداده اند(!). اصلا هم جای علامت تعجب گذاشتن نداشت! کافیست کتاب را بخوانید تا ناخواسته به یاد کتاب "معراج السعاده" ملا احمد نراقی بیافتید. این کتاب پر است از مفاهیم "مراقبه" و "محاسبه" و نقد اخلاق مذموم و رذیله انسانی، از دروغ و غیبت و تهمت و سخن چینی گرفته تا خودبینی و خودشیفتگی و دیگر مرض های رفتاری و روانی. به کسانی که هنوز این کتاب را نخوانده اند توصیه می نمایم از نظرگاه یک کتاب طنز، اقدام به خواندن آن نکنند.
مفهوم این جمله از صفحه 22 به بعدِ کتاب مشخص می شود . نویسنده و در پی آن مترجم از این موضوع کاملا آگاه بوده اند از همین رو سعی نموده اند از تلخی کلام با شیرینی عبارات طنز و طعن بکاهند. بنابراین دو روش برای مطالعه این کتاب متصور است یکی اینکه به فهرست نظر کنید و موضوعات مبتلابه خود را انتخاب و مطالعه نمایید و دوم اینکه تأمل (و نه تحمل) کنید و کتاب را تا ته بخوانید. تصور می کنم راه دوم به خیر و صلاح نزدیکتر است، هم لذت را بر شما تمام خواهد کرد و هم به صورت مجانی (البته با هزینه یک پیتزای معمولی!) خود را و اخلاق خود را روانکاوی می نمایید.
به نظر حقیر، این کتاب استثناءً جزء کارهاییست که برای مترجم یعنی محمود فرجامی خیر دنیا و مخصوصا آخرت را در بر دارد!!! و می توان توصیه نمود کارهای دیگر دکتر کلمنت –این دکتر مقعد شناس دیروز و بی شعور شناس امروز- را هم ترجمه کنند.
به صورت گذرا باید عرض کنم این کتاب انواع بیشعوری را در تقسیم بندی های ذیل می بیند: بیشعورهای اجتماعی، تجاری، مدنی، مقدس مآب، عصر جدید، دیوان سالار، بیچاره و شاکی. از نظر شدت بیشعوری نیز تقسیمات ذیل قابل ذکر است: بی شعور تمام عیار، بی شعور گَه گیر و بی شعور آب زیر کاه(خوشرو و ترشرو). تقسیمات و زیر تقسیمات در این کتاب به نهایت با دقت صورت گرفته آنقدر که به راحتی می توانید تعدادی از اطرافیانتان را در یکی از گروههای بیشعور متصور شوید.
از خصوصیات منحصر بفرد دیگر این کتاب نیز برخی نقل قول های حکیمانه ایست که نه از زبان حکما و اندیشمندان بلکه از قول بی شعورهای تحت درمان ذکر شده است و این برای بی شعورهایی که متن بنده را می خوانند بسیار امیدوارکننده خواهد بود چرا که اگر بپذیرند تحت درمان بروند سخنانی اینچنین حکیمانه از آنها صادر خواهد شد و این کم نتیجه ای محسوب نمی شود!.
از دیگر نکات ریز این کتاب می توان به جدول تدوین شده در صفحه 44 آن اشاره نمود. عنوان این جدول "افراد و گروههای در معرض ابتلای شدید به بیشعوری" است و در کمال تعجب در ردیف 18 جدول، نام "دولت ایران" نقش بسته است. با نگاهی به تاریخ نگارش و توزیع این کتاب در آمریکا چنانکه مترجم در مقدمه آورده است متوجه می شویم زمام دولت ایران در آن زمان در دستان آقای رفسنجانی بوده است. شاید تنها نکته منفی این کتاب همین موضوع باشد و همینجا مجبوریم انزجار خود را نسبت به این بخش از کتاب اعلام نماییم! گرچه در همین صفحه نام "نمایندگان کنگره آمریکا" را هم جزء گروههای در معرض بی شعوری می شود مشاهده کرد که علی الاصول این قسمتش عین حقیقت است!.
کاش محمود فرجامی متن اصلی کتاب را هم برای دانلود می گذاشت. متن اصلی هم بدرد منتقدان می خورد هم بدرد فارسی زبانان کلاس بالایی که زبان انگلیسی را بهتر از فارسی می خوانند! برای محمود فرجامی آرزوی موفقیت نمی کنیم چون اخیرا اعلام کرده اند نسبت به عبارت "موفق باشید" آلرژی دارند. برای وی آرزوی بهروزی و سربلندی می نماییم.
(آدرس دانلود کتاب: http://www.debsh.com/assholism)

(۱) شعر زیر را سال 79 "از زبان خاتمی" سرودم. سخنرانی اخیر سید خنده روی اصلاحات، واکنش های متفاوتی را برانگیخت و باز هم خاطر مرا به سمت این شعر برد.
بـاور كنيد حرف من اينها نبـود، بـــود؟
ايـن رود قبل حـــادثه دريا نبود، بــود؟
مـيخواستـم تمـام زميـن باورت كننـد
گم بود این قبیله و برنا نبـود! بــود؟
بــا واژهي تمـــدن خود جملـه اي بسـاز!
يك جملــه هم براي تو پيدا نبود، بــود؟
شاید اگر كـنار نمـي رفت پـردههــا
بحران فصل سرد (که سرما) نبود ، بـود؟
روزي كه زر به سرخي مس ميفروختنـد
هــر ايدهاي كـه مصلحت ما نبود بــود
قومـي مدام سكــهي بد ضـرب مـيكننـد
یوسف نبود چاه و زلیخا نبود، بــود؟!
اكنون چه باوري است مرا يـــاوري كند؟
اول ، رئيــس قـافـله تنها نبود بود؟
----------------------------------------
(۲) روز مادر هم بر همه مادران ديروز و امروز و فردا مباركا باشد
آغاز ترانه ي تگرگي مادر
سرسبزترين بهار و برگي مادر
درياي تو را نه خاك مي خشكاند
نه غصه ي زندگي نه مرگي مادر!
ح.رضوي فرد

امروز روز خوبی بود. مدتها بود دوست داشتم محضر مجتهد شبستری را از نزدیک درک کنم. مؤسسه سروش مولانا این مجال را فراهم کرد و در جلسه سخنرانی ایشان در ایوان شمس شرکت نمودم. موضوع سخن، معنای جان از نظرگاه مولوی بود. دکتر در ابتدا اذعان کردند که من مولوی شناس نیستم و صرفا یافته های خود را هر از چند گاهی در این باب با مخاطبان در میان می گذارم. صلابت سخن دکتر آنگاه که با مباحث هرمنوتیک - که تخصص اصلی اوست- در هم می پیچید وضوحی دوچندان می یافت.
"جان" در مثنوی معنوی به معنای نفس و هستی به کار نرفته است. (وقت آن آمد که من عریان شوم/ نقش بگذارم سراسر جان شوم) جان در نگاه مولوی مترادف است با "خبر" (جان نباشد جز خبر در آزمون/ هرکه را افزون خبر جانش فزون/جان ما از جان حیوان بیشتر/از چه ؟ زان رو که فزون دارد خبر) اما این خبر نه از نوع علم حضوریست نه علم شهودیست و نه علم مطابقت ذهن با عین است بلکه "خبر" یک حقیقت زمانمند است و لحظه به لحظه نو به نو می شود( درهر سه نوع علم یاد شده، خبر به محض تبدیل شدن به علم از نو شدن بازمی ایستد مثلا وقتی برای اولین بار می گوییم 2 ضرب در 2 مساوی 4 می شود این یک خبر است اما به محض اینکه این خبر تبدیل به علم شد و تثبیت شد دیگر از خبر بودن ساقط می شود).
مولای رومی مفهومی دیگر را در همین راستا به کار می گیرد با عنوان "عدم" (پس چه باشد عشق، دریای عدم) حلقه ارتباطی این تعابیر اینجا شکل می گیرد که مولانا اعتقاد دارد عالم "عدم" عالمیست که شما از قفس آزاد شده اید و به طور مطلق با "خبر"ید . مولانا عملا راوی عدم است نه راوی وجود و فناء فی الله همان خبر یافتن از "عدم" است و می گوید در "وجود" دنبال خدا نگرد بلکه در "عدم" او را جستجو کن(پس در آ در کارگه یعنی عدم/تا ببینی صنع و صانع را بهم/کارگه چون جای روشندیدگیست/پس برون کارگه پوشیدگیست) (گوهری بودم، نهــان اندر صدف/ در کف دریای خلقــــت بی هــدف/موجی از عشق آمد،از جایم بکند /گاهی اینســـو، گاهی آنسـویم فکند/ مدتی در سینــــه اش جایم بداد/ آنگه افکنــــدم در آغوش جمــــاد/از جمادی مــــردم و نامی شدم/ و ز نمــــا مردم ز حیوان ســـرزدم/ مردم از حیــــــوانی و آدم شدم / پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم/ حمله دیگـــر بمیـــرم از بشــر / تا بــر آرم از ملائــک بـــال و پـر/ بار دیگر از ملــک هم بگـــذرم / آنچـــه اندر وهـــم ناید آن شـــوم/ پس "عدم" گردم عدم چون ارغنون/ گــویــدم انّـــا الیـــه الــراجعــون)
پس مراد مولوی از "جان" همان "عدم" است و آنگاه که نقش را کنار می گذارد و همه جان می شود می خواهد قفس هستی را -به تعبیر نیشی تانا یکی از فلاسفه ی بودیست ژاپنی- سوراخ کند و در فضایی بی حد و مرز بی واسطه با حقیقت روبرو شود. مخلص کلام اینکه حقیقت در نظر مولانا یک حادثه است حادثه ی خبردار شدن. مولوی اگر در آغاز روایتگر "وجود" بوده در انجام روایتگر "عدم" شده است و بواقع مولانا در دفاتر ششش گانه مثنوی معنوی سرگذشت خروج تدریجی خود را از "وجود" و ورود خود را به "عدم" روایت کرده است.
این مطالب تقریری در کمال تلخیص از سخنان اندیشمند و فیلسوف گرانقدر دکتر مجتهد شبستری بود که حلاوت گفتارش هنوز در جانم باقیست.
ح.رضوی فرد

نه اینکه باز تو را با لبان گَس بكِشم
نه اینکه طرحي از احساس يا هوس بكِشم
من آن نيم ني غمگين و عادتم اينست
تو را شبيه به قليان نفس نفس بكشم!
ح.رضوی فرد

درود بر دوستان عزیز
این شعر نیمه نوستالوژیک را به شما و خاطره هایتان تقدیم می کنم. پوستری که در ذیل شعر آورده ام هدیه دوست هنرمند و عزیزم "مجید رشیدی" است. نشانی محل عرضه دفتر شعر "لبت را غلاف کن"هم در ذیل پوستر آمده است. خوشحال می شوم طی یک هماهنگی دوستان را در نمایشگاه زیارت کنم.
هنرش شاعري و طنازيست
نسبش ترك ولهجهاش تازيست
طرح امپرسيون ابروهاش
سبك "سورا"ست[۱] نقطه پردازيست
گر چه او فلسفه نميداند
مثل "شيلر[۲]" عقيدهاش "بازي"ست
در كلامش شُل و شمرده و نرم
-فارغ از عشوه- "ميركزّازيست[۳]"
جزئيات تراش صورت او
از قوانين هندسه يا زيست؛
پيروي، نه نميكند هرگز
ماوراي مجسمه سازيست!
گيسوانش طلا و تار به تار؛
جاي مضراب تار شهنازيست
خازن چشم او پر از برق است
برق در چشم او سرآغازيست؛
كه تو را خیره خیره خشک کند
(جرم قتلي كه قاتلش قاضيست!)
به سه تا بوسه پا نميدهد او
به دو تا بوسه منتها راضيست!
بوسه البته روي پيشاني
مستحب مؤكد ماضيست
***
امشب آمد به خاطرم چشمش
(كودكي عهد غیظ و غمّازيست)
سال شصت و چهار، اوج جنگ
رفت شيراز و گفت اهوازيست
يعني اين حرف بيست و شش سال است
او هم اينك زن يه شيرازيست!

در این نمایشگاه ۲۲ تابلو از آثار خوشنویسی حقیر به نمایش گذاشته شده است. این آثار جز یکی دو مورد عمدتا محصول سال ۱۳۸۸ و ۱۳۸۹ می باشند. برخی کارها خوب اسکن نشده اند و گاهی کلمات جابجا شده اند. در دو مورد هم عکس اثر را قرار داده ام. فرصت بشود کارها را با کیفیت بالاتر نمایش خواهم داد. تذهیب آثار را خانمها افقهی و بیرامی انجام داده اند. تقدیم به چشمهای مهربان شما خوبان*:
* ابعاد آثار با پاسپارتو و قاب، ۲۰ سانتیمتر از هر طرف بزرگتر از آنچه در ذیل آمده است می باشد.
(۱)
|
نام اثر: بسم الله الرحمن الرحیم |
|
قرآن: آیه 1 |
|
قالب: قطعه ترکیبی |
|
ابعاد: 26 * 45 |
|
سال: 1389 |
|
قیمت: 600.000 تومان |

برای مشاهده ی کل تابلوها عبارت ذیل را کلیک فرمایید
ادامه مطلب...









